و رسم چنين شد که باهم در دنيای رؤياها غوطه ور شويم شايد کسی از سر بلندای هستی داد زند: يا عشق و رسم چنين شد که در ميان سروها برقصيم شايد که ندا آمد: يا عشق نمی دانم محبوبم قبلاً رسم چطور بود اما من غم ها را بيشتر دوست دارم و آواهای هستی را بيشتر گوش می دهم رسم زندگی من دوست داشتن تو نیست جنون عشق من به توست رسم زندگی من نغمه آزادیست تا با تو در آسمان ها از همه مقدسات بگویم ساده ساده ساده بنگرم به چشمانت که خود، هستی بی کران است آبی بی کران و نجواهای رودخانه اما باور کن رقص در میان زیبایی ها، خود آزادیست و من و تو همان نغمه های مقدس عشقیم این بار با هم خنده ای بلند سر می دهیم تا گرمای زمستان را نمایان سازیم تا رسم چنین شود که در پهنای روزگار ندا سردهیم: یاعشق
"شعر از: میرمانی میرجلالی برگرفته از: سایت شعر نو"